دوستان محترم و عزیز
خیلی از شما فرمودید که چرا خونه تکونی نمی کنید و این حرفا بنده هم چون حوصله خونه تکونی نداشتم
خونه ام رو عوض کردم و رفتم به این آدرس
www.koohedard.blogfa.com
در ضمن بنده کاست آهنگ نمی دم بیرون که شما آهنگ درخواستی بگید من اجرا کنم
من بازم غمگین ولی متفاوت می نویسم
خواهشا کسی نیاد بگه غمگین ننویس
ولی قول می دم کلیشه ای ننویسم
می بینمتون
بای
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 13:21  توسط علی
وقتی پاسخ نه را از زبانت شنیدم ، دوباره سعی کردم ، دوباره اصرار اما حیف ....
حیف از دستان تو که هم آغوش دستان من باشند ، دستانت را از من دریغ کردی غریبه ای دستانم را گرفت و با محبت فشرد ، در گوشم زمزمه می کرد که برایت می میرم اما نمی دانست که گوش هایم هم برای تو مرده اند .
از فرط ناراحتی غریبه ها اطرافم را گرفتند و اشک ریختنم را نظاره کردند ، اما باز هم گفتی نه ....
بار آخری که اصرار کردم به چشمانم خیره شدی ، چشمانت چه حالت زیبایی داشتند اما چقدر بی روح بودند ، دستانت با سیلی محکمی صورتم را نوازش کرد و جمله آخرت را شنیدم : تو هم شان من نیستی ....
غریبه ها سوء استفاده کردند و بیشتر نزدیکم شدند ، دفتر زندگی من حتی بدون یک خط سیاه پاک پاک بود .
اما با وجود این غریبه ها و جدایی از تو ، همه کار کردم تا دفتر زندگیم سیاه سیاه شد .
در دنیا دو چیز را از همه بیشتر دوست داشتم : تو و نوشتن برای تو
اما هر دو را ازدست دادم .....
پایان
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 11:28  توسط علی
|
راهرویی طولانی که صدای برخورد پاشنه پایی با زمین در آن منعکس می شود .
.
.
.
درون اتاق نشسته ام و از پشت پنجره مشغول مشاعره با شکوفه های بهارنارنج هستم ، ناگهان تو را میبینم ، گویی تازه به جمع ما وارد شدی .
اما نه ، تو از ما نیستی ، برای ما هستی ....
با آن رفتارهای محبت آمیزت مرا هرروز بیشتر شیفته خود می کردی ، ولی افسوس هیچ وقت نفهمیدم که .....
تصمیم خود را گرفته بودم ، امروز برای من روز دیگری بود ، همه چیز را مهیا ساختم تا به تو اظهار علاقه کنم ، با خود فکر میکردم تو هم به من علاقه داری ، گفتم پس چه بهتر که به تو هدیه ای بدهم اما چیزی نداشتم ولی فکری به ذهنم رسید ، تصمیم گرفتم جوهر وجودم را به تو هدیه بدهم .
وقتی وارد شدی فقط جیغ می کشیدی ، من هم با هر دو دست گوش های خودرا گرفته بودم و فریاد میزدم ....
زمانی که به هوش آمدم خود را در درمانگاه موسسه توانبخشی یافتم و از آن روز به بعد تا الان درون اتاقی تک نفره مشغول به زندگی هستم .
هیچ وقت نفهمیدم که تو فقط برای بیماری ام به من ترحم می کنی ......
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 19:18  توسط علی
|
از همان روزی که عروسک متحرک خود را به کناری پرتاب کرد با خود عهد بستم که دیگر بازیچه دست نشوم .
عروسکی بودم که فقط تنهایی اش را پر میکرد .
اما قسمت این است : عروسک های نو باعث می شوند که عروسک های کهنه به خاطرات سپرده شوند .....
در زباله دانی های خاطرات گم شده بودم که دستی آمد و مرا برگزید ، لباسی نو به تنم کرد ، مرا با خود به مهمانی هایش می برد ، با تمام وجود خوشحال بودم ، بین عروسک های دیگر به خود می بالیدم .
اما زمان از دست رفته بود ، نمی دانستم که چقدر کم مرا با خود به گردش می برد .
تازه فهمیدم زمانی که به یاد کودکی خود می افتد به سراغم می آمد .
نمی توانم بگویم دلم شکست چون دلی برای شکستن ندارم .
راست می گفتند که فقط عروسک برای بازیست .
تقدیر این بود که من هم همانند عروسک شوم.....
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 18:28  توسط علی
|
هر وقت اسم کلمه سفر به گوشت می خوره یاد مسافر و گریه و آب پشت سر می افتی .
اما اینبار قضیه کاملا فرق می کنه ، سفر و مسافری هست ولی افسوس که گریه و آب پشت سر و دعای خیری نیست ، کسی نیست که منتظر برگشتنم باشه یعنی از همون روز ازل کسی رو نداشتم که برای بودنم دعای خیر کنه ...
نه رفیق روزهای خوبی دارم و نه رفیق خوب روزها .....
فقط چمدانی دارم که بالاخره بسته شد ، چمدانی که محتویات آن چیزی جز خاطرات روزهای تنهایی نیست ...
اشتباه نکن ، این سفر ، سفر به آخرت نیست چون من آخرتم را هم از دست داده ام ....
این سفری به آرمان شهر آرزوهای خودم است .....
اما دریغ که هیچ وقت آرزویی نداشتم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:33  توسط علی
|
يادم آمد گفتي : مي ترسم .
گفتم : از چه ؟
گفتي : از اين لرزش دست
جوابي نداشتم اما جنون زده تر از ديروز شدم
و بر رعشه دستانم مي افزود ...
تو چه مي داني از اين حس غريب ؟
وزين نفس هاي بي هدف ...
ازين زخم روي رگ . ازين زوزه ي مانند سگ
.
.
.
.
گفت : به من اطمينان كن
پاسخم آمد : اطمينان ؟
ديگر فرصتي براي اطمينان به چشمانم ندارم
بايد رفت .....
تقدير اين است .....
تقدير اين است :
جاي خراش ناخن روي ديوار از شدت خفگي ......
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 19:56  توسط علی
|
از فرت خوشحالی خواب به چشمانم نمی آید .هر یک ساعت از خواب می پرم . پوستم در خود نمی گنجد . فقط هشت ساعت به دیدار تو مانده...
این بار از صدای زنگ ساعت خوشحال میشوم . دریک چشم بهم زدن دوش می گیرم و به قول فرنگی ها shave می کنم . سه ساعت تمام مشغول انتخاب کردن لباسم بودم . به اصل کاری رسیدم : خوشبو کردن...
خیلی آروم عطری رو که (( ببخشید یادم رفت که بهم گوشزد می کردی ادوکلن)) برام خریده بودی زدم . عطری که بعد از نوازش کردن صورتم دستانت بوی آن را می گیرند .
بالاخره آمدی مثل همیشه باوقار و طمانینه . دستانت را گرفتم اما اینبار سرد نبودند تا من گرمشان کنم . گرم گرم .....
دستانت را بوییدم . بوی ادوکلن مردانه را حس کردم اما این عطر من نبود ....
ای دل از کدام متنفری ؟ شیرینی انتظار یا تلخی دیدار یا عطر
+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:23  توسط علی
|
تو ای بال و پر من ....
نفرین به این عشق که هرچه کرد او کرد ، نفرین به این جدایی و وصل ، نفرین به تو ای خاطره ، با تمام وجود می خواهم که از یاد بری ولی وای بر این تقدیر .
نمی دانم چه می خواهی خدایا ....
پروردگار من ، خالق من ، اگر این عشق نیست هوس است پس وصل بس است و اگر این عشق است چرا جدایی ؟؟؟
دفعه اول دیدمت ، یه حس جدید پیدا کردم ، خیلی حس زیبایی بود ولی اسمش را بلد نبودم ، همین حس زیبا باعث شد تا چهار سال از هم دورشویم ، چهره ات را از یاد برده بودم تا دوباره دیدمت با همان موهای لخت روی شونه هایت .
دوباره همان حس ولی اینبار شدیدتر ، دستانم آرزوی لمس پوس لطیفت را داشتند ولی دوباره جدایی اما اینبار از خاطرم نرفتی ، نذاشتم که بری ، عکست روی صفحه مانیتورم بود ، دو سال هرروز از صفحه مانیتور می دیدمت ، تا مرگ انسانی دوباره ما رابهم رساند ولی اینبار بزرگتر و خانوم تر شده بودی هر دو اشک می ریختیم تو برای مرگ و من برای .....
اما اینبار نگذاشتم از هم جدا شویم ، با هم بودیم اما حیف که نمی فهمیدی نسبت به تو چه احساسی داشتم .
قرار بود چهلمین روز درگذشت آن مرحوم به قبرستان برویم اما تو مرا به جای دیگری بردی ....
من و تو هردوبالای سر قبر پسر جوانی ایستاده بودیم و تو بدون صدا اشک میریختی ، سرت را روی شانه من گذاشتی و گفتی : (( دوستم داشت ، دوستش داشتم ، به خاطر من خودکشی کرد))
روی قبر چنین نوشته بود :
(( دریغا حسرتا از کامرانی
نبردم بهره ای از زندگانی
دل پر حسرت و ناکام رفتم
به زیر خاک در عین جوانی))
دلم با سکوت خود فریاد میزد و به قلبم میکوبید ....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 23:59  توسط علی
|
چشم ، هرز ، غیرت ، پولاد
چشمانت تقدس چشمانم را گرفتند . یاد اوایل می افتم ، یاد زمانی که نگاههایم پاک بودند تا به چشمان کشیده و زیبای تو رسیدند ، نمی گویم غرق نگاهت شدم ولی معترفم که مسخ شدم بطوریکه هروقت یادت می کنم فقط چشمانت از نظرم می گذرند .
و حال کار هر روز و شبم جستجوی نگاهت در بین چشمان مردم است ، چه کتک ها که به خاطر این نگاهها نخوردم .
ولی افسوس که این مردمان کانا نمی دانند که به دنبال صیاد چشمان خود می گردم و با ناموسشان کاری نیست ......
و به یاد این جمله می افتم که می گفت : << آخرین راه ، بهترین راه است . >>
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 11:11  توسط علی
|
اتاقي داشتم سرد و نمناك ، گيتاري شكسته با سيمهاي پاره ، دلي داشتم به خود لوليده و چشماني كه هميشه مرطوب بودند . در گوشه اي از اتاق به روي زانوان خود چمباتمه زده ام كه ناگهان دري باز مي شود ، تشعشع انواري طلايي رنگ را حس مي كنم ، ناگهان كسي مي آيد ، نه بهتر بگويم فريادرسي مي آيد . با اولين نگاه به چشمان ميشي رنگش دلم ناگاه ميلرزد .
لب هاي قرمزش به حركت در مي آيند ، چه مي كند ؟ حالت لبهايش چه زيباست ، دارد به من لبخند مي زند ، قلب يخ زده ام گرم ميشود و به حركت در مي آيد . در دلم غوغايي به وجود آمده است ، اين حالات را سالها قبل تجربه كرده بودم ، عاشقش شدم ولي نه ، دوباره جنون زده شدم ، جنون لبخندش را گرفتم . و امروز خوشحالم ، دوباره اميد پيدا كردم . آميد به زندگي .....
آقاي vah5hi بالاخره من هم اميدوار شدم ، من هم مانند تو براي زندگي دوباره ، مي جنگم .
فاطمه خانم من از جرگه نااميدان طرد شدم و حال مي جنگم ، براي بدست آوردنش مي جنگم .
زهرا خانم ما همه مي توانيم ، مي توانيم كه مبارزه كنيم ، حتي اگر بدانيم كه شكست مي خوريم ولي بايد اميد داشته باشيم .
بهار پاییز كتاب جديد مي خواهم ولي كتابهاي عاشقانه كه اميدوارترم كند .
و کامیار جان ، اين بار خوشحالم كه بعد از " تو " " او " مي آيد ، قواعد دستوري از تو هم متشكرم .
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:53  توسط علی
|